Monday, May 01, 2006



ندا فرياد است

نوشته: علی اصغر بهروزيان



تو کی دانی که چون باید نوشتن؟
چنین قصه، به خون باید نوشتن (الهی نامه - عطار نيشابوری)



ندا فرياد است. فرياد رسای فرهنگی که سالها حاکميت جباران عمامه دار به تاريک خانه های هراس آور فراموشی هل داده اند و اما ناکام از خاموش نمودنش به ابتذال آلوده اندش. ندا فرياد فرهنگ ايستادگی ای است که ريشه در اعماق وجود انسان آزاده دارد. هجده شماره از نشريه ادبی فرهنگی ندا (ضميمه مجاهد)، را پيش روی داريم. نهالی به بار نشسته را می ماند و خار در چشم دشمنان ادب و فرهنگ ايران زمين.

حاصل دسترنج انسانهای آزاده ای که در سهمناکترين دوران تاريخ سرزمينمان قلم به ظلم نفروختند و با انبوهی از مشکلات و تنگدستی های زيستن در غربتی ناخواسته، با سری پرشور و دلی پر اميد برای فرهنگ سرزمين خامه جان بر کاغذ افشاندند و نور در ظلمت پراکنده اند.

نشريه ندا از هر نظر يک نشريه ادبی فرهنگی همه جانبه است. گفتگو با هنرمندان معاصر ، يادواره بزرگان ادب و فرهنگ ايران( شاملو، ساعدی، نادرپور، مختاری، عماد رام،...)، انتشار اشعار شاعران آزاده( خانم دکتر زری اصفهانی، رحمان کريمی، جمشيد پيمان، کاظم مصطفوی، خميد اختر، عليرضا خالو کاکايی و ...)، معرفی کتاب و ادبيات پيشرو جهان، داستان و ترجمه های پر بار آثار نويسندگان برجسته و گزارشات ادبی و هنری گوناگون، طنز آقای حسين پويا، همراه با پاورقی های زيبای (پرواز در خاطره ها- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی) و ( کنفرانس سران در آخرت- ترجمه زيبای دکتر کريم قصيم)، مقولات سينمايی علی مقدم، همه و همه نشانگر بار گران اين نشريه وزين است.

اما به باور من برای جنگی تمام عيار با رژيمی که از آغاز حاکميت ننگينش دشمنی کور خود را با مردم و فرهنگ ايران با سرکوب فرهنگ سازان ميهن نشان داد، جای کار بسيار است. به کلامی ديگر دستهای بسيار بايد تا به جنگی تمام عيار با مرتجعين فرهنگ کش رفت. مگر نه اينکه نويسنده، شاعر، مترجم، فيلمساز و پژوهشگر سازنده گان فرهنگ اين سرزمين اند!
ضمن ترجمه سخنرانی نويسنده بزرگ افريقای جنوبی، خانم "نادين گورديمر" به نکاتی بسيار ژرف برخوردم. نکاتی که مرز نمی شناسند و ويژه يک سرزمين تنها نيستند. خانم گورديمر از قول ژيسکا ميلوژ شاعر هلندی برنده جايزه نوبل ادبيات در سال 1980 می گويد: " آن چه شعری است که در خدمت ملت ها ويا مردم نباشد؟" و از قول برشت ادامه می دهد:
"از زمان نوشت
آنگاه که سخن از درختان گفتن
جنايت بود. در اين سرزمين!"
ژيسکا ميلوژ و برشت هردو شاعر و نويسنده های دوران جنگ هولناک جهانی دوم و دوران سلطه نازيها هستند. هر دو آنها شاهدان زنده دوران سياهی هستند که نمونه ای ديگر از بنيادگرايی جان گرفته و دنيای ما را به کام مرگ و تباهی و نيستی و خشونتی کريه در افکنده بود. هر دو اين نويسندگان قتل عام انسانها را شاهد بوده اند. آنها هردو نفوذ فرهنگی را شاهد بوده اند که انسان را با فریب و دروغ در کام مرگ می برد. فرهنگی که به اردوگاههای آدم سوزی مشروعيت می داد . فرهنگی که برای انسان پشيزی ارزش قائل نبود و انسان را تابع سيستمی می دانست که همه چيز ان در يک کلام خلاصه می شد. جهانگشايی کور برای منافع مشتی ديوانه.
آنها هر دو در حقيقت زاده عصر خويشند. و هنرمند. يکی با شعر و ديگری با نمايش به رزم با دشمن انسان بر می خيزند. سلاحشان واژه است. کلامی که فرهنگ عشق می آفريند. عشق به همنوع. به باور من فرهنگ ديگر مرز هم نمی شناسد. فرهنگ انسان از آن انسان است. هر چند که در مرزهای هر سرزمين، فرهنگ آن سرزمين بهترين وسيله دفاع در برابر متجاوزين و ستمگران است. فرهنگی که بار سالها درد و رنج و خون دارد. تاريخ سرزمين ما گواه زنده اين مدعاست.

نادين گورديمر می گويد: "هدف هنرمند دگرگونی بنيادين فرهنگ انسان است"
به راستی در اين دوران سياه که رژيمی ضد بشری تمامی بنيان های انسان ايرانی را با فرهنگ خونريز و ضد بشری خود تهديد می کند هدف هنرمند ايرانی چيست؟
آيا سخن گفتن از درختان در سرزمين آخوند زده ما جنايت نيست؟

هنرمند ايرانی نه تنها به عنوان يک هنرمند بل به عنوان يک شهروند مسئول و متعهد در کجای تاريخ معاصر ما قرار گرفته است؟ بسياری از هنرمندان ما که در سرزمين غارت شده و در زير انواع تهديد ها زندگی می کنند کماکان با آثار خود در برابر فرهنگ ضد انسانی رژيم ايستاده اند و بسياری از آنها چه معروف و چه ناشناخته جان بر سر پيمان گذاشته اند. رژيمی که حتی به سنگ گور شاعر ملی ما رحم نکرده است و نمیکند! و در برابر هر گونه حرکت ملی مردم ما که کوچکترين نشانی از فرهنگ ايران زمين دارد با انواع چاقو کشان و سلاخان صف آرايی می کند، هر جا که پای منافعش در ميان می آيد دم از فرهنگ ملی ايرانيان می زند و به ترويج افکار پوسيده و ضد انسانی خود در قالب فرهنگ ايرانی می پردازد. درست همينجاست که ضرروت های تاريخی ما را بر آن می دارد تا سکوت نکنيم و در برابر آن به اصطلاح فرهنگ { يا به قول زنده ياد غلامحسين ساعدی در سخنرانی شبهای گوته که از شبه هنرمند و تشابهاتش با شبه وبا سخن می گفت} – شبه فرهنگ، به ارائه و ترويج فرهنگ ايران زمين بپردازيم.
روی سخن من با هنرمندان ايرانی است که در خارج از کشور زندگی می کنند. ما در کجای تاريخ معاصر سرزمين مان قرار داريم؟ آنچه در ايران و بر نسل جوان ما می گذرد را کمتر کسی است که نداند. بسيار خوانده ايم که به غلط می گويند نسل امروز ايران دچار نوعی بی هويتی فرهنگی شده است. به باور من آنها دچار بی هويتی فرهنگی نيستند و اگر نشانه ای از آن دست نيز ديده می شود تنها دليلش وجود همان پديده شوم "شبه فرهنگ" دست پخت آخوند است که آنان را دچار سردرگمی کرده است. پروژه فريب بزرگی به نام خاتمی را چه کسانی دامن زدند؟ چگونه سينمای سانسور شده و ضد فرهنگ با عنوان های پر طمطراق به خورد مردم داده شد؟ چه کسانی با نامه های مجيز گويانه آنچنانی نهايت دريوزگی خود را به بارگاه شيطانی به نام خاتمی تقديم نمودند؟


ادامه و ثبات اين رژيم دد منش هر دليلی که داشته باشد يکی از آن دلايل وجود قلم به مزدان و شبه هنرمندان خائنی نيز هست که نه تنها به دفاع از فرهنگ ايران زمين برنخواستند بلکه با پذيرش ذلت و خواری خاک در چشم مردمان اين سرزمين پاشيدند.

شبه هنرمند بی هويت فيلم ساخت و جهانيان را نيز به لوث پليدی های آخوند بی وطن آلود و نان آغشته به خون خورد تا در فريب ياور نظامی شود که اگر بتواند تمامی جهان را به خاک و خون خواهد کشاند. موسيقی را وسيله تطهير چهره آخوند نمودند. و در همان حال که آوازه خوانان را به اين سوی و آنسوی جهان می فرستادند موسيقی دانان اصيل و مردمی در خانه های فقر آلوده در انتظار مرگ و خلاصی از آنهمه تحقير می پوسيدند. شبه هنرمند شعر می سرود اما نه در رسای فرزندان پاک نهاد ايران زمين که دسته دسته به مسلخ رفتند بلکه در مدح آخوند هايی که شعر را نيز وسيله ای برای سرکوب و تحميق مردم می خواستند.

اما شاعر، نويسنده، موسيقی دان، و فيلمساز و در يک کلام هنرمندانی که نمی توانستند نظاره گر اين همه چنايت باشند با تحمل سخت ترين شرايط دست از طلب نداشتند و با کمترين امکانات بهترين آثار را عرضه کردند.

اينک کمتر کسی شک دارد که رزيم دد منش به جنگی تمام عيار با مردم ايران اعلان داده است. جنگی در همه زمينه ها. و اين بار هنرمند مسئول و آگاه را دو چندان می کند. به باور من هنرمند ايران زمين مسئول است که نه تنها در راستای افشا فرهنگ بنيادگرايانه اين رژيم به رزم برخيزد بلکه بايد تعريف نوينی از فرهنگ نيز ارائه دهد و فرهنگی که سالها حاکميت قداره بندان دين فروش به ابتذال کشانده را دوباره احيا کند.

اينجاست که بايد به ياری ندا برخواست. بايد پرده های ياس و نا اميدی را پاره کرد و پاسخگوی نيازهای زمان و دوران خود شد. در اين راستا فرهيختگان بايد به تعريف فرهنگ بپردازند و با ارائه آثار خود راهگشای نسل فردا شوند. بايد دوباره فيلم را، موسيقی را، شعر را، داستان را تعريف کرد. کم کاری در اين راستا عين سکوت در برابر جانيان است. آيا در سرمين ما " سخن گفتن از درختان جنايت نيست؟"

اگر هست چرا ندا و ندا ها هنوز هم دست تنها مانده اند؟



0 Comments:

Post a Comment

<< Home