Friday, March 24, 2006


سبد آبی

نوشته: اکتاويوپاز

ترجمه: علی اصغر بهروزيان

خيس عرق از خواب برخاستم، بخاری گرم از پياده رو آجر فرش سرخ رنگ که تازه آب پاشی شده بود، بلند می شد.
پروانه ای با بالهای خاکستری، خيره، گرد نور زرد چراغ می گشت.
با جهشی خود را از رختخواب کندم و پا برهنه به ان سوی اتاق رفتم. دقت می کردم بر روی عقربی که برای هواخوری از سوراخش بيرون آمده بود، پا نگذارم. پنجره کوچک را گشودم و سينه ام را با هوای روستا انباشتم. صدای نفس ههای شب که چون زنی زيبا خفته بود، لطيف و آهنگين به گوش می رسيد.

به وسط اتاق برگشتم و آب را در کاسه مفرغی ريخته حوله ام را با آن تر کردم و بر سينه و پاهايم کشيدم. زورکی خودم را خشک کردم و رخت هايم را تکاندم تا خيالم از بابت حشرات لابلای شان راحت شود و بعد انها را پوشيدم و از پلکان سبز پايين رفتم. در درگاه به صاحب مسافرخانه برخوردم، که آدمی کم حرف بود و يک چشم بيشتر نداشت، نشسته بر چهارپايه ای حصيری، با چشمی نيمه بسته سيگار می کشيد و با صدايی خشن پرسيد: " کحا ميری؟"

: " ميرم قدم بزنم، خيلی گرمه."

: " هوم. همه جا بسته است. اين دور ورها هم توی خيابون چراغ نيست. بهترهکه جايی نری."

شانه هايم را بالا انداختم و زير لب گفتم: " زود برمی گردم." و به تاريکی زدم. اولش چيزس نمی ديدم.

کورکورانه در طول خيابان کوبال استون جلو رفتم. سيگاری گيراندم. ماه ناگاه از پس لکه ابری سياه برآمد، و درخشش اش ديوار سفيد نيمه مخروبه ای را روشن کرد. خيره از آن همه نور بر جای خودم ميخکوب شدم.

باد به آرامی زوزه می کشيد، هوا از عطر تمرهندی سرشار بود، شب دم کرده از پشه و برگ آکنده بود. جير جيرک ها لابلای علف های بلند بيتوته کرده بودند. به آسمان نگاه کردم. آن بالا انبوه ستاره ها خيمه زده بودند. انديشيم جهان مجموعه گسترده ای است از نشانه ها. گفتگو ای گرم در هستی جاری بود. حرکاتم را جيرجيرک ها ديدند و چشمک ستاره ها چيزی نبود جز درنگی ميان هجا ها، عبارتی پراکنده از ميان گفتگو ها.

اين کدامين کلمه می تواند باشد که من تنها يک هجايش بودم؟

چه کسی آن کلام را گفت؟ خطابش با که بود؟

سيگارم را به پياده رو پرتاب کردم. با فرودش منحنی ای نورانی رسم کرد و از آن جرقه های شهاب گونه ای برخاست. ديرگاهی به آرامی راه رفتم. آزادی را لمس می کردم و در ميان زمين و آسمان که چنان شادمانه در آن لحظه با من سخن می گفتند، آسايش خاطر داشتم. شب باغی مملو از چشم بود.

در گذر از عرض خيابان شنيدم کسی از دری خارج شد. چرخيدم، اما هيچ چيز نديدم. شتابان گام برداشتم.
چند لحظه بعد صدای سايش کند کفش بر سنگفرش داغ به گوشم آمد. با اينکه احساس می کردم سايه ای با هر گام به من نزديک و نزديکتر می شود ولی نمی خواستم سر برگردانم. به دويدن کوشيدم ولی توانم نبود. ناگاه درنگ کوتاهی کردم و پيش از آنکه بتوانم از خود دفاع کنم، تيزی ی دشنه ای بر پشتم احساس کردم.

کسی با صدايی نازک گفت: " حرکت نکن آقا وگرنه چاقو را فرو می کنم."

بی آنکه برگردم پرسيدم: " چه می خواهی؟"

صدا آرام و غمناک پاسخ داد: " چشمهاتون را، آقا."

: " چشمهام؟ چشمهای من به چه درد تو می خورند؟ ببين. من يک کمی پول دارم. زياد نيست. ولی خوب کم هم نيست. اگه بذاری برم همه اش را به تو می دم. منو نکش."

: " نترس آقا، من نمی کشمت. فقط چشمهاتو در مي آرم. "

دوباره پرسيدم: " آخه چشمهای منو می خواهی چکار؟"

: " معشوقه ام هوس کرده. او ک سبد چشم آبی از من می خواد و اين اطرلف مشکل می شه چشم آبی پيدا کرد."

: " چشم های من به درد تو نمی خورند، آنها ميشی اند نه آبی."

: " سعی نکن منو خر کنی آقا. من مطمئنم چشمهای شما آبی اند."

: " من همهمشهری تو هستم. چشمهای منو از من نگير. بجاش يک چيز ديگه بهت می دم."

: اينبار با خشونت گفت: " خودت رو به موش مردگی نزن. برگرد ببينم."

برگشتم. اندامی لاغر و دستانی نازک داشت، لبه پهن کلاه حصيری نيمی از چهره اش را پوشانده بود. تيغه قمه ای که در دست راستش بود زير نور ماه می درخشيد.

: بگذار صورتت را ببينم."

به دستور او کبريتی کشيدم و آن را نزديک صورتم گرفتم، نور نمی گذاشت پلکهايم را درست باز کنم، با دستش محکم پلکهايم را گشود. نمی توانست خوب ببيند. روی نوک پا ايستاد و لحظه ای خيره به من نگاه کرد. شعله کبريت انگشتهايم را سوزاند. انداختمش . لحظه ای در سکوت گذشت.

: " حالا مطمئن شدی چشمهای من آبی نيستند؟"

: " خيلی زرنگی. نه؟ بگذار ببينم. يکی ديگه روشن کن."

کبريت ديگه ای کشيدم و آن را نزديک چشمهايم گرفتم. آستينم را کشيد و فرمان داد: " زانو بزن."

زانو زدم. با يک دست در موهايم چنگ انداخت و سرم را عقب کشيد. کنجکاو و هيجان زده قمه اش را به آرامی آتقدر پايين آورد که پلکم را خراشيد. چشمهايم را بستم.

فرمان داد: " بازشان کن. "

بازشان کردم. شعله کبريت مژه هايم را سوزاند. ناگهان ولم کرد.

: " تو بردی. چشمهايت آبی نيستند."
در يک آن غيبش زد. سرم را در ميان دستهايم گرفتم و به ديوار تکيه دادم. خودم را جمع و جور کردم و لرزان و تلو تلو خوردم تا بلاخره سر پا ايستادم. حدود يک ساعت در آن شهر دور افتاده دويدم. وقتيکه به بازار رسيدم صاحب مسافرخانه را ديدم که هنوز جلوی در نشسته بود. خاموش، به درون رفتم.

روز بعد ان شهر را ترک کردم.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home